سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
پنج شنبه 97 شهریور 22 , ساعت 7:46 صبح



سکه با ارزش تر است یا پوشک بچه؟

سکه با ارزش تر است یا پوشک بچه...؟

خوب یادم میاد وقتی اعلام کردن که عامل گرانی سکه بقول خودشان "سلطان سکه" را دستگیر کردن گروهی از مردم تو کوچه و خیابان ریخته بودن و

با ولوله و هلهله داد می زدن گرفتنش،گرفتنش...

راستی راستی که آنها با آن عقل پوک و ساده شان خیال می کردن عامل گرانی سکه "سلطان سکه" بود.

اون روز از بس به سادگی این گروه خندیدم اشک از چشمام سرازیر شد.

خوب اگه عامل گرونی سکه "سلطان سکه" بود پس چرا بعد از دستگیری و ضبط اموال و دارای هاش قیمت سکه به جای پائین اومدن بالاتر می رفت؟

یک روزکه برای خریدن چسب زخم به داروخانه یکی از دوستان نزدیکم رفتم وقتی وارد داروخانه شدم با ازدحام و شلوغی عجیبی روبرو شدم،علت رو

که پرسیدم گفت:

_"به گوششون رسیده،قحطی پوشک بچه تو راهه !

شانه هام رو بالا انداختم و با دهن کجی گفتم:

_"امکان نداره"

اون که پس از دوندگی های بسیار زیاد و باج دادن به این و اون داروخانه ایی دایر کرده بود گفت:

_"باورت نمی شه اگه بگم بیشترین سود و در آمدی که در این داروخانه عایدم می شه نه از فروش دارو و لوازم آرایشی بلکه از فروش همین

"مای بی بی" های بی اهمیته."

بالاخره هم بعد از مدتها فهمیدم که...

سیاستمداری که هنوز مدرک سوم دبستانش را نگرفته و با پیچ و تاب تفکرات و اعتقادات مردم آشنا بود انگشت روی گزینه ایی که چندان به چشم

نمی اومد و بعد از گرونی هم سر و صدایی به پا نمی کرد گذاشته بود.

این گزینه هر چقدر هم که گران و کمیاب می شد نه کسی باورش می کرد و نه جدی می گرفت.

"پوشک بچه" یا بقول معروف "مای بی بی" در صورت گرانی نه صدای کسی را بالا می آورد و نه اشکش را پائین !

#سید_حمید_موسوی_فرد
#خرمشهر_ایران
10/شهریور/1397

 


دوشنبه 95 آبان 3 , ساعت 12:14 عصر

" شاپرکها در برابر باد می رقصند "

نمی دانم چرا دست از بعضی کارهایی که دیگر برایم عادت شده بود بر نمی داشتم .
اینکه در هرجا و مکان مطالب نوشتاری ام را از کیف یا جیب پیراهن بیرون آورده از کمترین فرصت برای خواندن استفاده می کردم .
 مثل همین الان که بر روی سکوی سنگی کنار شط  زیر درختانی که سایه خود را همانند چتر بر روی زمین گسترانده بودند نشسته ام .
داشتم سطرهای آخر پاراگراف ، ایمیلی را که توسط دوستی به " in box " فرستاده شده بود و اصطلاح نصیحت نامه را شامل می شد می خواندم .
 او نوشته بود : ....
سید جان ،  تو برو زندگی ات را بکن .
 دلت برای خودت بسوزد و آینده ات .
 دیگران سودش را می برند و تو غصه اش را می خوری !
خوش ندارم از من دلگیر شوی ،
و گر نه " خرمشهر " را کی داده کی گرفته  !
.....
یکی خم شده بود و با کنجکاوی نوشته های من را با دقت تمام و مو به مو می خواند .
فکر کردم خود درونم است که با من هم خوانی می کند .
 اما وقتی نفسهای گرمش را احساس کردم و موهای بلندش بر روی دیده گانم افتاد !
تازه متوجه حضورش شدم .
دختری با قد متوسط  ، حدودا سی و اندی سال که از ظاهرش جسارت و بی باکی نمایان بود .
در این اندیشه بودم که کیست ، یا چه نسبتی با من
دارد ، که این گونه به من چسبیده است ؟ مگر می شود چایی نخورده پسر خاله شده باشیم ؟
که او خود به زبان آمده و من از صراحت کلامش متوجه شدم  باید دانشجو باشد .
او فقط دو کلمه گفت : انرژی تان را هدر ندهید .
خرداد سالی یکبار است و از الان تا روز سوم خرداد هم وقت بسیار !
سپس راهش را گرفت و رفت .
من که مبهوت زیبایی و برق چشمانش شده بودم گفتم : اما سوم خردادی وجود ندارد .
ایستاد .
سر برگرداند .
 و شگفت زده از اعماق وجودش طوری آه کشید که نفسم بند آمد .
برای اینکه نفسی تازه کرده باشم ، گفتم : حماسه سوم خرداد را بار دیگر باید از نو ساخت .
باید با آن و خاطراتش زندگی کرد ، نفس کشید .
نویسنده :#سید_حمید_موسوی_فرد
#ایران_خرمشهر
15/مهر/95
06/October/2016

 

داستان کوتاه : شاپرک ها در برابر باد می رقصند


دوشنبه 94 دی 7 , ساعت 1:59 صبح

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو ؟
شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سر نیزه ی تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند
نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
آسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای سحر این شب تارانت کو ؟ 
"محمدرضاشفیعی کدکنی" 

خرمشهر،شهر من


<      1   2      

لیست کل یادداشت های این وبلاگ