سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
جمعه 94 شهریور 13 , ساعت 3:38 صبح

......... ی گاز کوچولو ........

.........................
نمی دونم چرا

هر وقت یادش می افتم
دوباره سرم
تیر می کشه !؟
قد بالایی داشت .
موهاش
مث خرمن گندم
با وزش باد
پریشان می شد .
تو تب عشقش
می سوختم .
دنبالش دویدم ،
محل نزاشت .
التماسش کردم ،
بی فایده بود .
دلش از سنگ بود
و دل من از .....
وقتی بعد از مدتها
تحویلم گرفت ،
ذوق زده
گفتم یه گاز .
فقط یه گاز !
از اون بستنی کیمی
که دستته می خوام ...
و این تنها
خاطراتیه که ،
از دوران کودکی
یادم مونده .
نویسنده : "سید حمید موسوی فرد "
1394/06/10 خرمشهر

داستان " ی گاز کووچولو "



لیست کل یادداشت های این وبلاگ